روزی روزگاری پسری بود چموش .....پسر بزرگ شد تنها بدون این که باورش کنن..... بالاخره خودش خودشو باور کرد......حالا پسر دیگه چموش نیست.....اون حالا بزرگ شده.........پسر ازش خجالت می کشه چون هیچ وقت در حقش خوبی نکرده بود .....خیلی دوسش داره.....الانم فکر می کنه هرچی بگه اون فکرمی کنه بخاطر اینه که باهاش کار داره.....اما خداش می دونه حتی فکرکردن لحظه ای بدون اون به گریه ش میندازه......پسر الان فقط می گه که خیلی سالاری،خیلی مردی، باور کردم که حرفات همش عمله ......!!!

