هنوزم عادت نکردم به خوشحالی، همیشه بوده اند افراد زیادی که ازمن پرسیده اند که چطور با این همه سیاه بینی زندگی می کنی شاید جواب قانع کننده ای نداشتم وندارم اما سیاهی چیزی از وجودماست در گوشه ای از مغز همه ی ما، نقطه های سیاهی از بدی ها وجود دارد که خیلی ها آن را درک نمی کنند مشکل من داشتن قدرت در ک این بدی است همیشه وقتی تنها می شوم چیزی جز این بدی ها جلوی چشمم نمی آید شاید سرنوشت زندگی ام آن چنان تلخ نبوده اما چه کنم جز در ک مشکلات مردمم ،خودم ونابودی رویاهایم نمی توانم فکر کنم همه ما بیمار روانیم همه ی ما اما بسیاری از آن فرار می کنند چرایش را خودشان می دانند اما در توان من نیست. این گونه زیستن ،زیستن در میان آن همه سیاهی سخت است اما نوشته های من چیزی جز بازخورد کارهای پست من نیست شاید آن قدر بدی داشته ام که از همه فرار می کنم حتی از عزیزترین افراد زندگی ام که من را عاشقانه دوست دارند اما چه کنم همیشه یعنی تا حالا بیشتر به خودم فکر کرده ام نه دیگران انگار فقط بر ای خودم زندگی می کنم....اما حیف احساس نزدیکترین دوست داشتنی ام که خودش را برای من فدا کرده منظورم فرد خاصی نیست من همه آن ها را یک فرد می بینم.تنها خوبیم نترسیدن از بیان واقعیت های خودم است خیلی ها حفظ آبرو را مهم تر از غصه های که دارند می دانند به همین خاطر همه چیز را در دلشان نگه می دارند اما من می نویسم حتی به قیمت از دست دادن خیلی از چیزها.....
آخر کلام این که به پدرم،مادرم(حلیمه)،خواهرهایم و بهانه ی که عاشقانه من رادوست دارد می گویم دوستتان دارم.
