
به ناگاه همه چیز به دو نیم تقسیم شد،آن طور که می خواستی و آورنده بشارت داد که تا آخر کنارش بمانی همچون راهی که به تو نشان دادند. باشد که درست راهت را ادامه دهی برای او و به خاطر او.

به ناگاه همه چیز به دو نیم تقسیم شد،آن طور که می خواستی و آورنده بشارت داد که تا آخر کنارش بمانی همچون راهی که به تو نشان دادند. باشد که درست راهت را ادامه دهی برای او و به خاطر او.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حنظله
|
روزی روزگاری پسری بود چموش .....پسر بزرگ شد تنها بدون این که باورش کنن..... بالاخره خودش خودشو باور کرد......حالا پسر دیگه چموش نیست.....اون حالا بزرگ شده.........پسر ازش خجالت می کشه چون هیچ وقت در حقش خوبی نکرده بود .....خیلی دوسش داره.....الانم فکر می کنه هرچی بگه اون فکرمی کنه بخاطر اینه که باهاش کار داره.....اما خداش می دونه حتی فکرکردن لحظه ای بدون اون به گریه ش میندازه......پسر الان فقط می گه که خیلی سالاری،خیلی مردی، باور کردم که حرفات همش عمله ......!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حنظله
|