تبليغاتX
سرانجام واژه
86/09/29

ازدواج

به ناگاه همه چیز به دو نیم تقسیم شد،آن طور که می خواستی و آورنده بشارت داد که تا آخر کنارش بمانی همچون راهی که به تو نشان دادند. باشد که درست راهت را ادامه دهی برای او  و به خاطر او.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/09/23

روزی روزگاری پسری بود چموش .....پسر بزرگ شد تنها بدون این که باورش کنن..... بالاخره خودش خودشو باور کرد......حالا پسر دیگه چموش نیست.....اون حالا بزرگ شده.........پسر ازش خجالت می کشه چون هیچ وقت در حقش خوبی نکرده بود .....خیلی دوسش داره.....الانم فکر می کنه هرچی بگه اون فکرمی کنه بخاطر اینه که باهاش کار داره.....اما خداش می دونه حتی فکرکردن لحظه ای بدون اون به گریه ش میندازه......پسر الان فقط می گه که خیلی سالاری،خیلی مردی، باور کردم که حرفات همش عمله ......!!!

پدرم زندگيم....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/09/09

پاییز عشق من

سلام من باز اومدم!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/06/14

شاید برگشتن ونوشتن دوباره فایده ی نداشته باشه ....اما واقعیت این که  تحمل من واقعی برای خیلی ها سخته نمی دونم چرا نمی خوان بفهمن من یعنی دست نوشته هام.... دوباره فقط برای خودم می نویسم فقط خودم..................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/05/16

۱۶مرداد شاید ای کاش هیچ گاه نمی رسید...

شاید روزی دیگری بود...

شاید نمی خواستند اصلا این روز باشد..

شایدهمه چیز بودن یا نبودن نیست..........

انگار گیج بودن میان هستی ونیستی آدم ها را به فنا می رساند وفنا آدم را به جاهای تنگ تر از ذهن من وتو،همه چیز را ازمیان آن همه زندگی زیرو رو می کنم هیچ گاه تولدی را برای خود نمی یابم انگار ظلماتی بیش نیست میان حقیقت ودروغ انگار زندگی همان لحظه تولد است که آرامشی همراه با گریه های معصوم دارد بقیه از روز دوم شروع می شود غم نفهمیدن حرفهایت از همان روز دوم آغاز می شود وهمچنان بهت وناباوری روز دوم زندگی ادامه دارد...دراین مسیرزندگی بی نام ونشان روزها یکی یکی سپری می شود انگار همین چندسال پیش بود که بچه بودی ودر افکارت سردرگم اما اکنون بی باور تر ازهمیشه شکننده تر همچنان می گذری از آن فکرها که داشتی وانگار همان روز تولدت برای تو اولین شب وآخرین شب آرامش بود.....امروز وارد ۲۱سالگی شدم..... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/05/12
مرا به ياد بياور ، وقتي كه رفته ام!
و رهسپار سرزمين سكوت شده ام،
وقتي كه ديگر نمي تواني دستم را در دست بگيري
و من نميتوانم ميان ماندن و رفتن ، دودل باشم.
به ياد بياور مرا وقتي كه ديگر نمي تواني
برنامه روزهاي آينده رابرايم بگويي،
تنها مرا به ياد بياور
ديگر براي هر حرف و نيايشي دير است
و اگر زماني مرا ازياد بردي
و سپس باز به ياد آوردي
اندوهگين نباش!
چون اگر اين تاريكي و تباهي مرا رها كند
نشاني از افكار گذشته من مي يابي
اين كه بهتر است مرا فراموش كني و لبخند بزني
تا اين كه به ياد من باشي ، اما ساكت واندوهگين!
Christian rosseti

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/05/09

راه همیشه ناتمام است برای من ،برای تو، برای ما برای آن ها که فاصله وهدف را در پیمودن راهی می بینند که هنوز مقصد مشخص نیست وما به کدامین گناه این گونه بی هدف سرمی کنیم.لحظه های بی باور را که طلوع ما تبسمی بیش نیست برای لحظه های رفتن وپرپرشدن در فاصله ی نامعلوم وبهتی همیشگی که هیچ گاه میان لبخندها وگریه هامان ناپیداست، ناپیدا تر از آنچه که تو فکر می کنی یا هرکسی می اندیشد فکر کردن ما تابوت است تابوت افکارمان که هروز آن ها را می کشیم محض ریا یا دورویی ودر تابوت می کنیم انگار هیچ وقت فکر نکرده ایم به راه یا حتی فاصله ومقصد که ترس داریم از هر چه بی عاطفه گیست وچه فایده که می خندند به عاطفه ام به کم بودن عمرم در حالی که نمی دانند که هر لحظه از عمرم را در پیدا کردن چنین روزی می گذراندم اکنون که پیدا کرده ام حسودیشان می شود به تنهایم حسودیشان می شود به تقربم به هر آنچه که از اوست خوب میداند که طی کردن این فاصله وپیدا نبودن مقصد همگی برای اوست برای او که مرا آفریده ازنو آن طور که خودم می خواهم آن طور که هرثانیه ازعمرم فاصله است وپیمودن راه که همه چیز را در شیرینم می بینم .در شیرینی که طعم آن به اندازه لذت تمامی شب های تنهای ام بوده وای کاش آنان که بهانه ی پیمودن این راه دشوار را نمی دانند بهانه ها نیاورند که خسته ام از داشتن بهانه ها برای زندگی می خواهم شیرینی شیرین رابچشم. به ترنم باران در میان آسفالت های این شهر بخندم ومست به این راه بی مقصد بیاندیشم... کاش می دانستند ماهم دلی داریم آن ها که همه چیزرا در منطقی تسلسل وار می بینند... کاش می فهمیدند که همه عمرم را این گونه شیرین نیود ه ام خودشان هم می دانند این من منی دیگر است که باتمام وجود به غرورش می خندد...کاش بهانه ها می رفتند ومن وشیرینی این لحظات را برای خودم باقی می گذاشتند که شیرینی زندگی همچون شیرینی یک تولد دوباره است در میان این همه سختی پیمودن مقصدی نامعلوم... کاش می دانستد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/05/04

مجال اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...

هنوزم عادت نکردم به خوشحالی، همیشه بوده اند افراد زیادی که ازمن پرسیده اند که چطور با این همه سیاه بینی زندگی می کنی شاید جواب قانع کننده ای نداشتم وندارم اما سیاهی چیزی از وجودماست در   گوشه ای از مغز همه ی ما، نقطه های سیاهی از بدی ها وجود دارد که خیلی ها آن را درک نمی کنند مشکل من داشتن قدرت در ک این بدی است همیشه وقتی تنها می شوم چیزی جز این بدی ها جلوی چشمم نمی آید شاید سرنوشت زندگی ام آن چنان تلخ نبوده اما چه کنم جز در ک مشکلات مردمم ،خودم ونابودی رویاهایم نمی توانم فکر کنم همه ما بیمار روانیم همه ی ما اما بسیاری از آن فرار می کنند چرایش را خودشان می دانند اما در توان من نیست. این گونه زیستن ،زیستن در میان آن همه سیاهی سخت است اما نوشته های من چیزی جز بازخورد کارهای پست من نیست شاید آن قدر بدی داشته ام که از همه فرار می کنم حتی از عزیزترین افراد زندگی ام که من را عاشقانه دوست دارند اما چه کنم همیشه یعنی تا حالا بیشتر به خودم فکر کرده ام نه دیگران انگار فقط بر ای خودم زندگی می کنم....اما حیف احساس نزدیکترین دوست داشتنی ام که خودش را برای من فدا کرده منظورم فرد خاصی نیست من همه آن ها را یک فرد می بینم.تنها خوبیم نترسیدن از بیان واقعیت های خودم است خیلی ها حفظ آبرو را مهم تر از غصه های که دارند می دانند به همین خاطر همه چیز را در دلشان نگه می دارند اما من می نویسم حتی به قیمت از دست دادن خیلی از چیزها.....

آخر کلام این که به پدرم،مادرم(حلیمه)،خواهرهایم و بهانه ی که عاشقانه من رادوست دارد می گویم دوستتان دارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/04/31
خاک توحید

سرتاپا سیاه نشان

درحضور طوطی سخنگوی بی عاطفه

که جز خیال آن سکوت محض و وا‌ژه های تکراری

چیزی برای نشان دادن ندارد

آری دوستم ،گلم

همه ی آن های که روزی تورا می پرستیدند

بی عاطفه طوطی وار فقط تکرار کلماتی را می کنند

که انتظارآن آسوده بودن را در خود نهفته

تمامی وقت تلف شده عمر را

اگر جز تنهایی ها بگیری

چیزی جز لحظات سخت بی عاطفه بودن برای تو نمی ماند

آری نمی دانم

چرا همیشه دوست داشتم

سرنوشتم را سیاه بدانم

ای کاش کسی پاسخی برای من داشت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/04/26
دیواری گرداگرد من است

من از تو ناگریزم

تو را کم داشتن

                  کم نیست

وقتی فاصله زنده بودن وزندگی است

یاد خودم افتادم

که زمین خوردم

آن جا همیشه برای من زمستان

واین جا همیشه بی بهار

راستی کدامشان شبیه دیگری است

دیوارها نزدیک هم می شوند

                                         فکری بکنید....!!!

(دکتر جان می دونی فراوان قبولت دارم به خاطر تو رنگشو تغییرمی دم انشاالله بتونم محتواشم سبز کنم یا شاید زرد)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/04/23

همیشه تنهایی است به آدم ثابت می کند که هیاهوی ذهنش هیچ است ،آرمان های دور یا نزدیکش همگی به رویا می پیوندد وچیزی جز نگاه کردن به در ودیوار تنهایی برایش باقی نمی ماند واین گونه مرگ تدریجی برای شما آغاز می شود با همه دلخوشی های که دارید اما در دورترین جای فکرتان بازهم نقطه های سیاه هست که آزارتان می دهد خودبه خود یاد پک های عمیقی که به سیگار می زدید می افتید وناچار نمی توانید به هوستان پشت کنید دوباره آغاز می کنید و دوباره دود سلول های مغزتان را در اختیار خود می گیرد وبی هدف دوباره آزارهای تنهایی شما راجذب خود می کند. باتمام دلخوشی هایتان تنهایی چیز دیگری است که باید حس کنید تا بفهمید چه می گویم... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  | 

86/04/21

آبی گلی که هیچ رنگی ندارد،آبی سرزمین طلوع نرگس های مغرور،آبی تلاءلو چهارپاره حرف های زشت تصنیف با توبودن وچرایی های زندگی زیبا که برایش پوچی را تعریف کردیم که ظلمت قصه های دور را بی ترنم معنی می کند وآبی رنگی که هیچ رنگی ندارد که معنی کند حرف های زشت وزیبای تورا وازمیان آن همه سپیدی ظهور می کند که توهستی وخواهی بود برای همیشه برای تمام دنیا که تورا ندیدند ومن دیدم که آبی را توبودی که معنی کردی برای سبزه های که فکر می کردند هرزه اند این گونه بود که آبی قدم در راهی گذاشت که تورا به من رساند ومن را به تو،آبی رنگی که هیچ غروری در آن معنا ندارد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط حنظله  |